تبلیغات
کلاس ده اومیها - معما سخت
کلاس ده اومیها
راحت یاد بگیر اسوده امتحان بده

آرشیو

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
در زمان قدیم كه روستاییان محصولات خودشان را بمیدان برای فروش می آ وردند یك زن روستایی یك سبد تخم مرغ بمیدان آورده كه بفروشد. هنوز هیچ نفروخته بود كه اسب یك سوار پاش خورد بسبد تخم مرغ. نتیحتا بیشتر تخم مرغ ها شكستند.
اسب سوار خیلی نا راحت شد واز روستایی پوزش خوا ست و حاضر شد پول همه آنهارا بپردازد.
اسب سوار از روستایی سوال كرد": "مادر جون چند تا تخم مرغ داشتی؟"
خانم در حواب گفت:
"تعدادشونو نمیدو نم اما وقتی آنهارا دوتا دوتا بر میداشتم یكی باقی میموند وقتی سه تا سه تا بر میداشتم یكی باقی میموند, وقتی چهارتا چهارتا بر میداشتم یكی باقی میموند, وقتی پنحتا پنحتا بر میداشتم یكی باقی میموند, وقتی شش تا شش تا بر میداشتم یكی باقی میموند, اما وقتیكه هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمیموند. اسب سوار حساب كرد و پول تخم مرغای زن را داد.

سوال كمترین تعداد تخم مرغی كه زن روستایی میتوانست داشه باشد چندتا بود؟

درباره وبلاگ

این سایت برای اموزش بهتر برای دانش اموزان تاسیس شده است
مدیر وبلاگ : A L

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان